|
اولین روز...
اولین حرف...
اولین سلام
خسته از همهمه ی شهر دغدغه ی فردا,اندیشه های بغض شده در گلو,بغضهای نشکفته در فریاد
فریادی که میماند در جان, اتش میکشد بر همه ی وجود , وتو باز خاموش می مانی در کنه ناشناخته ی وجود خود چرا که ان چه البته به جایی نخواهد رسید فریاد است فریاد....
و دلت خاموش می گرید با خود در درون تو تا همچنان پنهان بماند از چشم نا اهلان تا مگر فریاد تو چشم طمع نا اهلان را به سوی در پنهان وجودت نگشاید
مبادا راز دل خود را بگشایی که به بیراهه می کشندت از سر نیاز
بهار هم امد اما دلم جان نگرفت
دلم هوای تازه میخواهد برای اغازی نو, اندیشه ای نو جانی تازه
باید ابرهای تیره ی ذهن را کنار بزنم تا هوای تازه جریان پیدا کند
دلم هوای تازه میخواهد.......
ادامه مطلب
|